تبليغاتX
برای گرفتن کد لوگو کلیک کنید←√√√جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم√حمایت از مهندس موسوی و اثبات حقانیت او و آنچه خلاف واقعیت است مرداد1388  جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 تندیس نفرت




تندیس نفرتبازگشت
انا لله و انا الیه راجعون
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ
مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ
27 شهریور روز ایران سبز

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 2:5  توسط سعید | 

دانشگاه گیر داده فیشهای نقدی رو باید ببریم براشون تا بایگانی کنند منم که خدایش آخر شلختگی کلی به زحمت افتادم تمام اتاقمو بهم ریختم برای پیدا کردنشون .

تو حال خودم بودم به شدت عصبانی بودمو مدام فحش میدادم بهشون که ناگهان چیزی های رو پیدا کردم که باعث شد خشکم بزنه یک لحظه رفتم تو خاطراتم به خودم اومدم من مچ بند سبزمو پیدا کردم با دیدنشون تمام خاطرات خوب و بد انتخابات شور و حالی که داشتم برام زنده شد، شهر رو به آشوب کشیده بودیم صبح تا شب تو خیابونا میچرخیدیم صبح ستاد کلاهدوز، ظهر ستاده بچه های دانشگاه خودمون ( داروگ ) تو احمد آباد، بعد از ظهر دیگه سجاد سر چهار راه بهار جلوی ستاد احمقی نژاد گلو پاره میکردیم بعدشم تا 4 صبح طرقبه گاهی هم با یچه های دعوت سبز میرفتیم، تو این مدت دوستای گلم که از برادر به هم نزدیک تریم بودم همه هم فکر بودیم هم قسم شده بودیم برعکس خیلی ها ما برای عشق و حالش نمیرفتیم برای هدفمون میرفتیم، یکم حرفام تکراری شده اما خدایش من نمیتونم فراموش کنم با بچه ها هم صحبت میکنم اونا هم مثل من بودن دستبندامونو هیچکدوم از خودمون دور نکردیم منم مادرم پنهان کرده بود آخه بعد انتخابات مثل یک بیمار روانی شدم. دادگاه هارو که نشون میدن حس خفگی بهم دست میده درسته از ترس جونشون اعتراف می کنن اما بازم نباید همه ی اهدافشونو به خاطر جونشون از یاد ببرن حداقل آدمای بزرگ نباید این کارو بکنن، من خودم که اینارو میگم دو تا سیلی که خوردم 3 برگ اعترافو که به خودم ندادن بخونم رو امضا کردم درسته من بار اولم بود ترسیده بودم اما انسانهای بزرگی مثل حجاریان که تمام عمرشون تو زندان بودن نباید به این راحتی جا بزنند یعنی اونهارو چطوری تهدید کردن با سیلی،شلاق، تجاوز، تهدید خانواده شون با کدوم یک از اینا، سلولهای انفرادی میگن ترس داره اما برای امثال من که تجربه ی نداریم نه برای حجاریان اون که عادت دارن، خدا جون یک آرزو دارم الان. زود تر این 4سال طی بشه تو این مدت وضعیت مردم خیلی بد بشه خورشید ایران غروب کنه اما بعد از 4سال خورشید دوباره طلوع کنه منم مثل خاتمی طلوع خورشید رو دوست دارم دلم میخواد خورشید انتقام طلوع کنه جاها عوض بشه دلم میخواد به مامورای که بهم سیلی زدن سیلی بزنم هرگز چهرشونو فراموش نمیکنم نه اون سربازی که باتوم بهم زد نه اون کسی که اثر انگشتمو گرفت به خدا هیچکدومتونو فراموش نمیکنم ایمان دارم حجاریان هم فراموش نمیکنه ایمان دارم رمضانزاده هم فراموش نمیکنه ایمان دارم دوستای خودم مرتضی، سینا، سعید و... هم هرگز فراموش نمی کنن همه مون به انتظار انتقام میشینیم.



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:8  توسط سعید | 

سال گذشته مدام می نوشتم بیشتر سعی میکردم تو نوشته هام با یزدان صحبت کنم در و دل کنم اما خیلی وقته دیگه عوض شدم، مسیر زندگیم مدام تغییر کرده اما این مدت اخیر به اندازه ی تحقیر شدم که اندازه ی نداشت از کسانی کتک خوردم که از تو دم میزدند، ریش گذاشته بودن و قدرت داشتن خودشونو سرباز تو میدونن ، خیلی راحت به من یکیشون گفت که نه خدا رو میشناسم نه پیغمبرشو اصلا" دین ندارم میدونی این چه ضربه ی بهم زد احساس کردم دارم خفه میشم بغض کردم اما جرات اعتراض نداشتم ترسیده بودم آره ترسیده بودم منی که ادعا میکردم از مرگ نمیترسم واقعا" ترسیده بودم یزدان آیا تو فقط مال اونها هستی؟ آیا تو ما رو فراموش کردی یا ما تو رو؟ دیگه به جایی که هر وقت ناراحت بودم یا مشکلی داشتم میرفتم نمیتونم برم خیلی وقته به حرم امام رضا نمیتونم برم نمیدونم شاید ایشونم منو و امثال منو نمیخوان شاید ایشون مال همونایی که مدام اطرافشونن و مانع از نزدیک شدن ما میشن.چند دانشجویی که برای اعتراض به حرم رفتن تا هفته ها ازشون خبری نداشتیم خدا جون به خدا نامزد یکیشون داشت دیوونه میشد از دانشجوهای دانشگاه خودمون بود، پدر و مادر پیرشو من دیدم که چشم به در بودن تا فرزندشونو ببینن اما کسی خبر نداشت که اون کجاست.

یزدان گلوم میسوزه نمیتونم نفس بکشم دلم میخواد فریاد بکشم اما نمیتونم میترسم از عاقبتش میترسم از همه چی نفرت دارم دلم میخواد هرکسی اسم دیکتاتور رو میاره بکشم با دیدنش تو تلوزیون دیونه میشم تحمل ندارم حتی تصویرشو ببینم یک روزی کشته شدن در راه سرزمین برام افتخار بود اما الان چی؟ برای کی بری بمیری برای چی بمیری؟ برای این مردم ؟ پسرهامون کارشون داف بازی شده اینها میخوان فردا ایرانو بسازن؟ اونهایم که دم از تو میزنن بگم چطورین؟ یکیشون اومد از دوست من آمار خانوم گرفت با وجود زن و بچه، خانوم میخواست روی صیغه کردنم تاکید داشت تا شرعی بشه صیغه ی دائم خدا یعنی بازم من نفهمم؟ بازم من نه تو رو میشناسم نه پیغمبرتو؟ من از خونه ی فحشا بیرون میام؟ آیا من به دختر مردم سیلی میزنم به جرم اینکه روسریش عقبه؟ آیا من پسری رو تحقیر میکنم به جرم عاشق بودن؟ اینها تنها مشکلات کوچکی هستن،این سرزمین قبل از ظهور پیامبر تو جزو بزرگترین سرزمینها بوده کوروش داشته که هنوز ما بهش افتخار میکنیم بعد از اسلام باید هزاران کوروش در این سرزمین زاده میشد چی شد پس؟

چی شده حالا ؟ جوونها یک کم از گذشته ی خودشون نمیدونن یک رپر میاد میگه ما از ابتدا یکتا پرست بودیم قبل از زرتشت ایران کشور هزار دین لقب داشته بخاطر ادیان متعددی که داشته بعد همین رپر ادعای وطن پرستیش میشه یک وطن پرستی که مچ بند سبزداره رو  با یک رزمنده ی که معلوم نیست اصلا" ایرانیه یا نه با اون مقایسه میکنه.

اینه کشورم اینه سرزمینم قربونش برم مردمش آخر شعور و فهمند هر چرندی که میشنونو باور میکنن تحقیری که میشن بهش افتخار میکنن.

وای یزدان نمیدونم تا کی از این حرفا بهت میخوام بزنم منو ببخش اما این حرفا مثل خوره دارن روحمو میخورن.

خرم آنروز کز این منزل ویران بروم             راحت جان طلبم از پی جانان بروم



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:31  توسط سعید | 
اتفاقات اخیر خیلی چیزها رو یادآوری کرد برام ذهنمو برد به 18 تیر یاد اون روزهای که رنگ خون گرفت یاد تصاویری افتادم که از اون روزها به یادگار تو ذهنم مونده یا خیلی چیزها افتادم یاد برادرانم که هنوز هیچ خبری ازشون نیست یاد شهدای واقعی که به نام ارذل و اوباش خونده شدند به یاد مادرانی افتادم که هنوز هیچ خبری از فرزندانشون نیست و هنوز چشم به راه پسران وطن پرستشون هستن این روزها دوباره وحشت از ترسیدن رو به یادم آورد منم ترسیدم مثل خیلی ها ما فریادمون بلند شده بود اما یک دفعه چنان ساکت شدیم که انگار مادرزادی لال هستیم اونقدر ترسیدیم که حتی جرات فکر کردن راجب خیلی از مسایل رو دیگه نداریم راستی از چی میترسیم؟از هموطنانمون؟ از دینمون؟ از پرچم کشورمون؟ از قانون اساسی کشورمون؟ از کوچه های تمام شهرها و روستا های کشورمون؟ از تمام سایه ها؟ از کدومشون نمی ترسیم؟ بچه که بودم عاشق قصه های حماسی و آزادی طلبی بودم،مادربزرگم برام قصه های زیبای میگفت که حتی هنوزم بعضی هاشونو رو به یاد دارم به یاد دارم که همیشه آرزو میکردم مثل قهرمانهای داستانهای مادر بزرگم باشم عاشق میهنم باشم عاشقی که به راحتی جونشو برای وطنش بگذاره از خاطرات بچگیمم دیگه میترسم، تو این کشور کلی عاشق وجود داره کلی شهید دادیم کلی رنج دیدیم اما الان چی داریم؟ یک سرزمین نوپا هم دیگه برای ما شاخ میشه پول نفتمونو به اعراب هدیه میکنیم . تو سرزمینی هستیم که حرف هیچکسو نمیشه باور کرد حتی به ساعت روی دیوار هم نمیشه اعتماد کرد حتی به سایه ی که پشت سرمه هم نمیشه اعتماد کرد ممکنه دروغ باشه تلوزیونو روشن میکنی تنها دروغ و فریب رو نشون میده، رئیس دولت کودتا هم که تنها دروغ تحویل مردم ساده و بیچاره میده رئیس جمهور مکتبی ... خوردی آشغال دیکتاتور کجایی مکتب تو دروغه؟ بعد از انقلاب دومین باری که مردم چند روزی جرات کردن فریاد بزنن اما افسوس چه فریادی به کجا رسید هیچ کس به دادمون نرسید کشورهای غربی مخصوصا" انگلیس با طرفداری از فریاد آزادی کار رو برای سرکوب مردم راحت تر کردن درسته انگلستان چشم دیدن مارو نداره سال 57 همونا بودن که انقلاب ایرانو هدایت میکردن، از مصدق پیشرفت کشور آغاز شده بود و اونها نمی تونستن ببینن که ما رشد میکنیم، سالهای که آیت ا.. خمینی در پاریس بود کی بود اعلامیه ها رو مدام پخش میکرد ؟ کی بود مدام اعلام میکرد که فردا تظاهرات در فلان شهر در فلان خیابونه کی بود مدام میگفت از شهادت مردم ایران کی بود همش مردمو به خیابونها میریخت؟انقلاب 57 دستاورده انگلستانه بعد الان آقایون با ما همدردی میکنند!!! میگن دولت کودتا رو به رسمیت نمیشناسیم، اینها هم مردم وطن پرست رو وابسته کشورهای غربی می نامند و فریب خورده، چقدر بیدار تو کشور داریم مردم روستاهامون که تعطیل هستن، تو شهرها هم اکثرا" پسرهاش به فکر دود و داف و خوشگذرونین دختراشم همینطور با کمی فرق به قول یک بسیجی که به من گفت شما میخواستین انقلاب کنین شما که 2 تا سیلی خوردین همتون فرار کردین. متاسفم قسمتی از حرفش راست بود.اما ما انقلاب نمیخواستیم ما تنها تغییر وضعیت موجود رو میخواستیم ما فقط خواستار اندکی احترام و آزادی و رفاه و نشنیدن دروغ بودیم چیز زیادی نیست، من که حتی یک شعار ضد نظام نشنیدم البته هرچی تو این مدت شنیدم دروغ بوده اما نه هرگز شعارهای که دادیم دروغ نبود تمام افرادی که دور هم جمع شده بودیم از دروغ بیزار بودیم از شکنجه دادن بیزار بودیم از تبعیض بیزار بودیم همه برای اکشورمون جمع میشدیم همه برای جمهوری جمع میشدن همه برای بیداری کشور حرکت میکردیم همه میدونستیم که ممکنه هر اتفاقی بیفته اما دلمون خوش بود که تنها نیستیم، ندا رو کشتن و گفتن کار ما نیست گاز اشک آور زدن ملت رو به قصد کشت زدن هزاران نفر رو گرفتن اینها هیچ کدوم اینارو نمیخوان خوب باور کن دیگه ،چرا باور نمیکنی رنگ خورشید سیاه ست چرا باور نمیکنی همه چیز اینور راسته و همه چی اونور دروغه خوب باور کن.نمیدونم همه ی کسانی که دم از قانون میزنن سال 57 خودشون قانونو نقض میکردن خودشون مدام فریاد میزدن حالا فریاد احترام به قانون میزنن خوب چرا اون قانون رو شما رعایت نکردین قانون شما رو امام زمان نوشته؟ هیچ فرقی بین شما با طاغوت نیست اونها میکشتن شما هم میکشین چه فرقی وجود داره؟

ادامه مطلب
لینک ثابت| سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:28  توسط سعید | 

(تنها برای این نوشتم که یادم بمونه تا آخر عمرم باید برای هدفم مبارزه کنم).

عمو آمار باف ؟ بله دروغاتو خوب بافتی؟بله عمو اومده چی چی رو برده؟ شرم و حیا با صدای چی ؟ بگم ؟ بگم ؟

عجب انتخاباتی شد تو مناظره ها کاندیداها شلوار هم دیگرو در میاوردن دلم برای ایران میسوزه چی میخواد به سرش بیاد دولت اسلامی اینه؟!!!

قبل از شروع تبلیغات با یک باور سبز آشنا شدم کم کم باور کردم میتونم بهش اعتماد کنم کم کم باور کردم میتونم امید داشته باشم ایرانمو سبز ببینم کم کم داشتم باور می کردم میشه تغییر داد ایران رو، کم کم باور کردم سید میتونه ایرانمو از کثافتی که توشه تا حدی خارج کنه. تبلیغات شروع شد تو تک تک تظاهرات و تجمعات شرکت کردم و هر کاری تونستم کردم چند بار باتوم خوردم اما من عاشقم، عاشق سرزمینم برای همین هیچ شکنجه ی اصلا" برام اهمیت نداشت انتخابات شروع شد برای اولین بار بود که تصمیم گرفته بودم رای بدم ساعتی از نیمه شب گذشته بود به خونه اومدم دوستم تماس گرفت باهام حرفاشو باور نمی کردم گفت 10 میلیون رای شمردن و دیکتاتور اوله گفتم بازم اشکال نداره بازم جاهاشون عوض میشه تا صبح نتونستم بخوابم از استرس چی میدیدم تلویزیون چی میگفت یعنی ما 24 میلیون احمق داریم؟!!! باور نکردم داشتم دیونه میشدم بعد از اعلام نتایج به خیابانها ریختیم چندین بار، دیروز صحنه های دیدم هزاران پلیس و یگان سوسکی اومده بود. تو خیابون یگان سوسکیا هر کی رو میدیدن میزدن به قصد کشت اصلا" براشون مهم نبود کی رو میزنند زن و مرد فرقی نداشت براشون عقده ای هستن واقعا" یک بار دیگه تو بهار افتاده بودن دنبالمون اما قبل از انتخابات بود و میزدن اما کم بیشتر می ترسوندن من فقط 3 بار کتک خوردم اونجا. از شانسم من تا دیروزم دستگیر نشده بودم دیروزم داشتیم از تظاهرات بر میگشتیم تو ماشین دوستم بودیم که دستبنده سبزمو یگان سوسکیا دیدن و دنبالمون افتادن دوستامم به خاطر من گرفتن بردن کلانتری سجاد (مشهد) اونجا چه صحنه های میدیدم چند تا سرباز داشتن یک نفر رو میزدن به قصد کشت حداقل 20 تا دخترم اونجا  بودن جالب ترین مورد دیدن یک پیرزن 75 ساله بود اونو با دخترش گرفته بودن تنها به جرمی که گفته نزنید بچه های مردم رو ، خلاصه کلانتری پذیرایی خفن شدیم و رفتیم امنیت مشهد، اونجا حداقل 1000 پسر ایرونی بودن،150 دختر ایرونی. اونجا مغرور شدم درسته به محض رسیدن چند تا سیلی زدن اما وقتی جمعیتو دیدم کلی ذوق کردم خیلی جالب بود گوشیامونو میگرفتن نفری یک سیلی و پس گردنی میزدن یکی گفت من ارتشیم حق ندارین منو بزنین خدایش چنان زدنش که هممون اونجا سکته ناقص زدیم ما رو هم پیش بقیه بردن همه جور افراد اونجا پیدا میشد، حتی خیلی ها تو تظاهرات نبودن یکی از دوستام چند تا از دوستاشو دید و ما هم رفتیم تقریبا" جلوی صف که بریم بازجویی و عکس وانگشت نگاری تشکیل پرونده شانس آوردیم اونجا 2 ساعت بیشتر نموندیم من که داشتم اونجا خفه میشدم، عکس گرفتن و انگشت نگاری انگار آدم کشته بودیم بعد بردن برای بازجویی، وای خدا جون کیرو دیدم یکی از دانشجو های دانشگاه جزوه بازپرس ها بود البته فکر کنم کارشناسی ارشد بود رشتشم حقوق بود چون انجمن علمی حقوق نزدیک انجمن ماست شناختمش فقطم 1یا 2 بار دیده بودمش . حداقل 11 تا بازپرس اونجا بود به زور خودمو دوستام رفتیم جای اون نشناخت کلی آشنایت زدم کلی قول جزوه و اینا دادم تا قول داد کمک کنه مگر نه 24 ساعت مهمون بودیم پرونده رو پر کرد برامون.بعد رفتیم بازداشتگاه ساعت 2.30 بود ساعت 4 بازپرسه اومد اسم منو دوستامو 8 نفره دیگرو خوند رفتیم بیرون ما رو نوبتی برد پیش قاضی من گفتم دانشگاه بودم دوستام اومدن دنبال من داشتیم برمیگشتیم دستبند دستم بوده مارو گرفتن یکی از دوستام موهاش خیلی بلند بود میترسیدم موهاشو کوتاه کنند اما خدا رحم کرد نکردن خلاصه 4 صبح شده بود 11 نفر رو  قرار شد آزاد کنند به سمت در ما رو بردند تا در رو باز کردن رفتیم بیرون صلواتی بود که برامون میفرستادن اینقدر حال داد ایول ایولی بود که بهمون میگفتن به زور مارو میکشیدن آقا تیشرت مشکی ها رو نگه میدارن(من خودم تی شرت مشکی تنم بود) آقا فلانی رو دیدی ؟ اقا تو رو خدا میزنن؟ آقا تا کی نگه میدارن ؟ ... .

پدر و مادرای نگران به قدر زیاد بودن که به زور خودمو از جمعیت خارج کردیم، بی شرفا گوشیامونو ندادن البته قبلش فرمت کردم کلی فیلم از تظاهرات ها داشتم.

من قبل" از احمدی نژاد بدم میومد اما الان نفرت دارم اگر ببینمش گوجه و کفش سمتش پرتاب میکنم و به خون جوانان آریایی که تو این چند روز به ناحق به زمین ریخته شده قسم میخورم که من درست به هدف بزنم و نتیجه ی کارمم برام اهمیت نداره.

تو بدترین نظر سنجی که بسیجی ها کرده بودن از مشهد (منطقه ی پایین شهر) 60% دیکتاتور و 35% موسوی اما الان چی میبینیم؟!!! مشهد 1 میلیون به دیکتاتور رای دادن و 500 هزار نفر به موسوی !!! تو تمام خیابونها همه از موسوی حمایت میکردن تمام جوانها سبز پوش شده بودن همه باور سبز داشتن، تو تک تک ستادهای موسوی چنان شوری برپا بود که نه احساس خستگی میکردی نه نا امیدی موسوی به هیچ کدام از ما وعده ی سهام خجالت نداد به هیچ کداممون سیب زمینی نداد . به ما قول داده که کرامت انسانی رو پاس بداره و جلوی آزادی اندیشه و بیان رو نگیره به ما قول داده که جای نره که کشورمون تحقیر بشه. و میدونم همه میگن نظام مشکل داره اما یادمون باشه بین بد و بدتر بد رو انتخاب باید کرد. من اولین بار و آخرین بارم بود که در انتخابات شرکت کردم چون موسوی نوشتم احمدی نژاد خوندن.



ادامه مطلب
لینک ثابت| چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:29  توسط سعید | 

ببین آسمانو ستاره هارو میبینی دیدن ستاره ها غم و اندوه رو از دلت پاک میکنه همیشه همینطوره گاهی زیباییشون، گاهی هم ناگهان تمام ناراحتی ها و مشکلاتتو یک جا جلوی چشمات میارن و باعث میشن گریه کنی همین اشک باعث میشه تا آروم بشی گاهی هم ستاره ها تو رو به بالا میکشن تا آروم بشی، تو فضا قوانینی وجود نداره تو فضا لازم نیست سرت پایین باشه تو فضا غمی به دلت راه پیدا نمیکنه همه چی شاده.

اما بعد از مدتی به زمین برمیگردی گاهی آرامشی موقتی داری اما گاهی بدتر از قبل میشی، آه داره باران میاد، باید زیر این باران زیبا قدم بزنی ریزش باران هم میتونه غمهاتو پاک کنه باران بسیار شدیده پس میتونه دغدغه هامو پاک کنه قطرات باران به تندی به من و زمین میخورند هوا بسیار تمیزه، میشه نفس کشید ریختن قطرات باران روی چمنهای پارک بسیار لذت بخشه تمام لباسهام خیس شدن این باران لذتی داره، تو باران فاز میده تنها قدم بزنی و اشعار سیاوش قمیشی رو بخونی معمولا" وقتی باران میاد من تا متوقف شدنش تنهایی راه میرم بدون چتر تمام دنیا توی باران از من دور میشن اما افسوس باران هم بند میاد باران هم موقتی است و منو تنها میگذاره دوباره آفتاب سوزان از زیر ابر ظاهر میشه دوباره زمین گرم میشه دوباره انسانها زیاد میشن توی خیابان دوباره زندگی پوچ آغاز میشه زمانی که هوا آفتابیه و یا شبها تو آسمان ستاره ی دیده نمیشه دلم میگیره به اتاقم پناه میارم تنها یک چیز میتونه آرومم کنه بهم اعتماد به نفس تزریق میکنه مجبورم میکنه زندگی رو ادامه بدم زمانی که تنهایی تنها هستم توی این دنیا اون بهم میگه دنیا چقدر پوچه اون بهم میگه اصلا" چیز با ارزشی وجود نداره اون بهم میگه چشم انتظار یک چیز باید باشی تو دنیا، اون هم مرگه جز اون هیچ چیز ارزش نداره. اون به من آموزش میده تا به همه چیز بگم نه ،اون به من یاد داده مثل یک تندیس باشم تندیسی از نفرت اون به من یاد میده حرفامو برای خودم نگه دارم اون به من یاد داد مثل دیگران نباشم اون به من یاد داد مثل هموطنانم نباشم اون به من یاد داد عاشق سرزمین 7 هزار ساله باشم که هر روز به مرگش نزدیک میشه هر روز که نفت خام کمتر میشه زمان مرگ سرزمین 7هزار ساله نزدیکتر میشه استادم به من گفته تنها عاشق سرزمینو خاکم باشم نه مردمی که هیچ ارزشی ندارند مردمی که تمامشون عضویت حزب باد رو دارند مردمی که بسیار ساده هستند مردمی که انگار نه انگار فرزند این سرزمین هستند آرزوی همه شده رفتن از این سرزمین، سرزمینی که تنها یک صاحب داره اونم کورش کبیره آقای خامنه ای اومده بود مشهد تمام شهر رو پر از پرچم کرده بودند که ای شهریار ملک ولایت خوش آمدی عوضی ها انگار یکم عقل تو سرشون نیست این سرزمین تنها یک شهریار تا آخر زمان داره اونم کورش کبیره نمیدونم کورش فرمان داده بود بدنش رو بدون مومیایی در خاک کنند تا تمام ایران پر بشه از تار و پودش اما انگار زمانی که اونو دفن کردن طوفانی عظیم در ایران اومده و .... ، استاد به من گفته از نسلی که آریایی نیست اون به من گفته از نسلی که تنها هدفشون از زندگی خوابیدن با جنس مخالفه و بعد از اون خوردن جگر و گوشت حیوانات اون به من گفته از اینها باید دوری کرد،راتسش به نظرم باید از ایران دوری کرد شاید دوری این سرزمین باعث بشه تا عشقم بهش بیشتر بشه نمیدونم چرا تا حالا هیچ چیز نبوده که واقعا" دوستش داشته باشم شاید به خاطر این که بین عشق و شهوت مرزی نگذاشتم عشق و شهوت هردو برام یک معنا دارند البته دوست داشتن فرق داره من چیزی رو که دوست داشته باشم حاضرم به راحتی جانم رو در راهش بدم، بارها شد که خواستم به چیزی دل بسته بشم تا از مشکلات فرار کنم تا یک امیدی در زندگی داشته باشم نشد خودم خرابش کردم میدونم چرا چون همیشه میخواستم و میخوام که تنها با یک مرد زندگی کنم از زندگی با یک زن خوشم نمیاد البته منظورم همجنس بازی نیست منظورم همخونه بودن با یک قاب عکسه قاب عکس یک مرد مردی که سرنوشتشو خودش نوشت مردی که دوست دارم مثل اون زندگی کنم به هیچ چیز وابسته نشم تنها زندگی کنم و تنها بمیرم،اینطوری همه چیز دارم دیگه نیازی به ستاره ها یا حتی باران زیبا هم ندارم از زندگی کاملا" لذت میبرم.

چند نقاشی که استاد نویسنده های ایران صادق هدایت اونها رو ترسیم کرده.

 



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:21  توسط سعید | 
تو گفتی به دنیا دیگه نمی خواهی به حیاتت ادامه بدی تو گفتی دیگه فردا صبح رو نمی بینی تو گفتی عشق در وجودت نیست تو گفتی عشق مثل بوف کور( جغد شوم ) می مونه، این کلمات رو خیلی ها گفتند اما هرگز خیلی ها جرات اجراشو نداشتند اما میدونم که تو زمانی که اینارو گفتی آرام بودی تو تصمیم گرفته بودی تو غرور در چشمات دیده میشه هنوز عکسی رو از شما ندیدم که توش کمی ناراحت یا نگران باشید تو تمام عکسها تنها کوهی استوار رو دیدم و موجی از غرور در چشمانتون دیدم، اما در چشمان من چه در چشمان سایرین چه چیزی رو میشه دید تو چشمان خیلی ها میشه اعتماد به نفس رو دید اما در قلبشون تردید وجود داره ترس وجود داره حالا ترسشون چیه یک سری چیزهای فکاهی که واقعا" شرمنده میشی پس از شنیدنشون.

شاید من اشتباه میکنم شاید زندگی من یک زندگی فکاهی ست شاید واقعا" نمیشه با بعضی از موانع جنگید شاید باید تسلیم شد شاید آینه درست میگه من زنده نیستم شاید سایرین زنده هستن آخه اونها تو آینه خودشونو زنده میبینن شاید دنیا زنده ست شاید من یک سایه هستم شاید سعید واقعی سایه ی منه شاید خودمو نشناختم شاید منم یک سایه هستم یزدان پاک واقعا" سخته بتونی تو این دنیا با این همه مشکل زندگی کرد گفتم که مشکلات دیگران برام فکاهی و تاسف باره اما الان خودم مشکلاتی رو میبینم که دیگران اونارو فکاهی می دونند نمی دونم چرا وقتی می خوام چیزی رو بگم یا بنویسم مخصوصا" در زمان ناراحتی حس میکنم عقربی شدم که دارم خودمو نیش میزنم اما هر نیشی که میزنم ابتدا لذت میبرم اما بعد درد رو حس میکنم اما متاسفانه سم این عقرب کشنده نیست و فقط درد تزریق میکنه حس میکنم چشمام تر میشه پس از نوشتن اما افسوس اینم توهمی بیش نیست مهم نیست اونقدر مینویسم تا شاید نیش عقرب اثر کنه و ... الان بیش از دو دهه است که تو این دنیام نمیتونم بیان کنم این مدت چطور به سرعت باد گذشته نمیدونم چند دهه ی دیگه باید زندگی کنم اما میدونم که دوست دارم روی سنگ قبرم شعر سهراب سپهری رو بنویسند میدونم دوست ندارم چشمان کسی برای مرگم اشک آلود نشه اصلا" ترجیح میدم کسی خبردار نشه .

شرمنده دوستان من تنها چند دقیقه میام اینترنت تا عید همینطوره اما بعد از تعطیلات اگر زنده بودم جبران میکنم بازم شرمنده که نظراتو تایید نمیکنم و بهتون سرنمیزنم واقعا" ببخشید ممنون که فراموشم نکردید.



ادامه مطلب
لینک ثابت| دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:15  توسط سعید | 

پس از ماهها دوباره شروع کردم به نوشتن دوباره دلم گرفته و تنها میتونم از این طریق خودمو خالی کنم ( به خودم به روح خودم به جسمم به سایه ی  که شکسته روی دیوار افتاده بگم چه مرگمه ) باز هم الهام گرفتم ازتون استاد، بازهم تا اومدم یکم از ناراحتیام کم کنم افکارتون به ذهنم وارد شد بدون اینکه فکرم پیشتون بوده باشه یک ماه دیگه تولدتتونه میبینید استاد فراموش نکردم شاید فکرمو و جسمم جای دیگری مشغول باشه اما هرگز شما رو فراموش نمیکنم شما روح منو تسخیر کردین من تو دنیا سایه ی به بلندی و استواری شما ندیدم شما تنها کسی هستین که واقعا" روی حرفتون ایستاده بودین و حرفتون از روی جذب ترهم نبوده برای راحت شدن به رودخانه پریدین نمیدونم چی باید بگم من از مرگ میترسم میدونم اون دنیایی هست و میدونم اونقدر گناه کردم که پس از مرگم ... . کاش جرات داشتم منم خودمو داخل اتاق زندانی کنم و با گاز ... استاد شما پس از 48 ساعت متوجه مرگتون شدن اما من ... .

انسانهای همه شدن پست نصف دنیا نصفه ی دیگرو میکشن که مخالفشونن نصفه ی دیگه زورشون به اونها نمیرسه اما اونها رو متهم میکنن به جانی و آدم کش بودن اما خودشون مردم خودشونو میکشن به محض اینکه یک جوان یک اشتباه میکنه اونو اعدام میکنن و به طورهای مختلف مردم خودشونو به کشتن میدن و اصلا" براشون مهم نیست اما اگر پای جون خودشون وسط بیاد دیگه دیگه ... .

چرا باید بین این انسانهای ابله زندگی کرد زمانی برای اینکه بین اینها نباشم میرفتم فضا نوردی تا روی این زمین نباشم اما دیگه سنم بالا رفته و فضا نوردی رو کنار گذشتم چی میشه چشمامو ببندمو باز کنم ببینم توی یک جهنم دیگمو از این حیوانها دورم چی میشه چشمامو باز کنمو معشوقه ی هم جنس خودمو ببینم چی میشه چشمامو باز کنم و چشمهای اونو ببینم، آه خدا احساس ضعف میکنم چند وقت پیش کابوسی دیدم خیلی جالب بود برام دیدن کابوسو فراموش کردم شبهام سوتو کور شده بود و دیگه تنوعشو از دست داده بود خواب دیدم تعداد زیادی نمیدونم انسان بودن یا ابلیس بهم هجوم آوردن هر کدام به نوبت به سمت پرتاب میشدن البته نه اونا خودشونو به من میزدن و بعد به پشت سرم میرفتن مدتی طول کشید تا به اتمام رسید پشتم نگاه کردم دیدم خودشونو آماده کردن تا از اون سمت بهم هجوم بیارن از تمام پیکرم خون جاری شده بود و از دهان اون موجودات نیز خون. خون من نبود نمیدونم خون کی بود شاید قبل از من قربانی داشتن چون روی زمین خون زیادی ریخته بود به هر حال دیگه اونها بهم هجوم آوردنو ... .

ساعتو نگاه کردم نزدیک صبح بود تشنه بودم خیلی زیاد داشتم میمردم یک لحظه حس کردم از صورتم خیسه فکر کردم عرق کردم اما چراغ اتاقو که روشن کردم دیدم عرق نیست خونه از سرم خون جاری و تمام صورتم غرق شده بود به آینه نگاه کردم دیدم مردی میانسال که به هنگام مرگش چیزی نمونده نمیدونم چی باعث شده بود که سرم به این شدت خونریزی کنه اما جالب بود نه تنها ذره ی احساس درد نمیکردم بلکه احساس لذت میکردم به خاطر محرم صورتمو مدتی اصلاح نکردم کمی ریش در آورده بودم ریشم بسیار زیبا شده بود تا ساعتها همینطور زیر نور چراغ جلوی آینه خودمو نگاه میکردم اتاقم غرق خون شده بود قالیچه ی که در اتاق پهن کرده بودمو نقش نسبتا" جالبی داشت دیگه نقشش تغییر کرده بود به نقش دریاچه ی از خون در آومده بود تختم که روش بود از بالا اگر نگاه میکردی به شکل یک کشتی بود که در دریاچه ی قرار داشت متوجه نشدم چی شد که خوابم برد صبح که بیدار شدم احساس درد داشتم دلم نمیخواست که بلند شم دلم میخواست همونطور بمونم تا فرشته ی مرگ بیاد و منو ببره.

 (ممنون از دوستانی که نظر گذاشتن شرمنده که نظراتو تایید نمی کنم و بهتون سر نمیزنم منو ببخشید).

سعید ۲۸/۱۰/۸۷

 

   



ادامه مطلب
لینک ثابت| شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:18  توسط سعید | 
دوباره زمستان داره میاد این روزها بدجور دلم گرفته نمیدونم به خاطر فصله یا به خاطر نزدیک شدن به روز تولدم وای چقدر روزها زود داره میگذره همین دیروز آپ تولدمو گذاشتم حالا باید آپ جدیدی بگذارم.

کاش ایندر گناه نمی کردم کاش ... . اونوقت میتونستم مرگ رو باز بخوام تو یکسالی که گذشت کارناممو که میبینم پر از اشتباه پر از ... .

میدونم جام الان جهنمه میدونم پس از مرگمم در جهنمه نمیدونم باید چه کنم اون جهنم بهتره یا این؟!

سوم دیماه تولدمه الان گذاشتم چون ................ .

فعلا"



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 12:37  توسط سعید | 

هوا خیلی گرمه به قدری که مدام بدنم خیس عرق میشه دمای بدنم خیلی بالا رفته انگار خونم به جوش اومده باید خودمو سرد کنم من بچه زمستانم بچه سرما نمی تونم گرما رو تحمل کنم به حمام رفتم فایده نداشت تیغی برداشتم بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم تیغ رو روی دستم محکم کشیدم تازه متوجه شدم چیکار کردم احساس درد کردم دستم درد گرفته بود خون از دستم فواره میزد شبیه آب انار بود رنگ خونم، کم کم دردم کم شد کم کم احساس عجیبی بهم دست داد کم کم پاهام شل شدن نشستم احساس عجیبی داشتم مثل این بود که برم فضا البته خیلی شدید تر بود، احساس سرما می کردم، جان چه حسی داشتم یکهو یادم اومد که اگر ریزش خونم ادامه داشته باشه میمیرم و بعد تو جهنم دهنم سرویس میشه به سختی بلند شدم وای چه حالی داشت هیچ مخدی نمی تونست همچین حالی رو بهم بده. از حمام به سختی تمام بیرون اومدم لباس پوشیدم و به بیرون خونه رفتم نمیدونم چطوری بیرون رفتم اما دیگه چیزی یادم نموند بیدار که شدم توی اتاقی سردی بودم کسی پیشم نبود تنها سکوت بود و نور مهتابی اطرافمو با یک پرده کشیده بودن تا نه من کسی رو ببینم نه دیگران منو چشمم به دستم افتاد بسته بودنش دقت که کردم متوجه شدم منو به تخت بستن دیدم پاهام هر دو به تخت وصل شده بود تکان نمی تونستم بخورم داشتم عصبی میشدم هیچ تکونی نمی تونستم بخوردم دیوانه وار شروع به فریاد زدن کردم اونقدر فریاد کشیدم که از حال رفتم نمی دونم چه مدت بیهوش بودم اما بیدار که شدم دیدم دست و پاهام آزاد شده بودن پرده ی در کار نبود اما من در یک اتاقک خیلی کوچک و سرد زندانی شده بودم داخل کیسه ی منو کرده بودن و خوابونده بودن اتاق نه دری داشت نه پنجره ی نه نوری بازهم تکان نمیتونستم بخورم احساس بدی بهم دست میده وقتی ندونم باید چیکار کنم کلافه شده بودم احساس درد و ضعف داشت کلافه ام میکرد به زمین و زمان فحش میدادم خسته شدم بدنم بدجوری درد گرفته بود سعی کردم به دیوار مشت و به زمین لگد بکوبم اما اصلا" نمیتونستم تکون بخورم  بدنم شروع به عرق کرد خیلی عجیب بود تو این سرما و عرق !  بغزی تو گلوم بود که مانع از فریاد زدنم میشد تنها  بغض بود انگار باید گریه میکردم انگار همه میخوان من گریه کنم انگار کلید رهایی از اینجا گریه کردن منه اما عمرن تو کفش بمونین.عمرن کسی گریه ی منو ببینه اصلا" همین جا راحت دراز می کشم تا بمیرم از شدت درد و گرسنگی از حال رفتم بیدار که شدم روی صندلی پارکی نشسته بود. دستم، از دستم هنوز داشت خون میرفت چند نفر داشتن به من نگاه می کردن. تنها نگاه بلخره دو نفر جرات کردن طرفم اومدن منو برداشتن و شروع به فریاد زدن کردن انگار می خواستن بقیه رو متوجه من بکنن نه اونا میخواستن دیگرانو متوجه خودشون بکنن می خواستن دیگران ببینن که اونا دارن به یکی کمک می کنن بیمارستان روبه روی پارک بود پیاده دو دقیقه هم طول نمی کسید اما انگار نیم ساعتی تو راه بودیم دکتر بالای سرم اومد منو نگاهی کرد سر دو تا پرستار فریاد زد اونها داشتن با هم حرف می زدن و تو حال خودشون بودن انگار هر دو از خواب وحشتناکی بیدار شدن وحشتزده هر دو به سمتم اومدن یک مرد که لباسشو من خونی کرده بودم داشت به لباسشو نگاه میکرد همونجا فهمیدم داشت خودشو فحش میداد که چرا اومده طرف منو به کاری که بهش ربط نداشته دخالت کرده منو به اتاقی بردن پرده ی دورم کشیدن دکتر شروع کرد به بخیه زدن یکی بهم خون وصل میکرد خون یکی دیگه از این کارشون عصبی شدم من دلم نمی خواد خون یک انسان دیگه به بدنم وارد بشه فریاد کشیدم و سوزنو از دستم کشیدم بیرون بعد دکتر فریاد زد بگیرینش دست و پاهامو بستن به تخت احساس بدی داشتم انگار تو شعله های آتش میسوختم داشتم از شدت گرما آتش میگرفتم خسته شدم و بیهوش شدم.



ادامه مطلب
لینک ثابت| جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط سعید | 
وبلاگ من
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
طراح قالب
    در باره وبلاگ 
سلام نوشتن را دوباره آغاز می کنم به بهانه ی روزی که آرزو دارم روز آزادی سرزمینم باشه روزی که آروز دارم کشورم عزیز بشه. روز 18 تیر تنها به خاطر این روز عزیز می نویسم.
زنده باد ایران زنده باد مصدق زنده باد خاتمی زنده باد موسوی زنده باد کروبی.(رای سبز من اسم سیاه تو نبود).
×××××××××××××××××××××××××××
آن خس وخاشاک تویی
پست ترازخاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم
سایه خفاش تویی
مردک کلاش تویی
قصه ی ضحاک تویی
زنده به بیداد تویی
خشم منم خروش البرز منم
سبز منم زنده به سوگند منم
دروغ اين خاک تويي
قاتل و سفاک تويي
جنبش دوران منم
رفته به ميدان منم
مفسد في الارض تويي
غاصب بي مغز تويي
حامي ايران منم
خسته ي زندان منم
هيتلر بد نام تويي
کوره ي دوران تويي
مظهر ملي منم
در پي ليلي منم
شبيه ضحاک تويي
به دوش خود مار تويي
آرش بي باک منم
کمان به افلاک منم
××××××××××
امام خمینی(ره):اینجانب چون خودم را موظف به اظهارنظر می‌دانم به آقایانی كه نظر خواسته‌اند از آن جمله جناب حجه الاسلام مهدوی و بعضی آقایان دیگر عرض كردم آقای مهندس موسوی را شخص متدین و متعهد است و در وضع بسیار پیچیده كشور، دولت ایشان را موفق می‌دانم.
سبز یعنی یک نشان افتخار
سبز يعني کهنه عشق ماندگار
سبز يعني انتهاي فصل سرد
سبز يعني سيدي از اهل درد
سبز يعني يک جهان مظلوميت
سبز يعني صبر بر محروميت
سبز يعني يک رسانه، يک پيام
سبز يعني سيدي والامقام
سبز يعني يک نماد زندگي
صلح و ايمان، عدل و دين، آزادگي
سبز يعني مهرورزي بر همه
سبز يعني راه پاک فاطمه
سبز يعني اعتقاداتي قوي
سبز يعني ميرحسين موسوي
سبز يعني رهنوردي پرتوان
سبز يعني ملتي، پير و جوان
سبز يعني سبزي خضراي دوست
سبز يعني موسوي را دار دوست
سبز يعني عشق آن پير خمين
سبز يعني راه مولامان حسين
سبز يعني انحلال خشم و کين
بازگشتي سبز بر آيين و دين
سبز يعني ماجراجويي تمام
بازگشتن بر ره سبز امام
سبز يعني سادگي، فرزانگي
هشت سال ِ جنگ و خون ، مردانگي
سبز يعني استواريِّ امام
در دفاع از موسوي و والسّلام
سبز يعني مرد فرهنگ و هنر
از سرانگشتش بود صدها اثر
سبز يعني مرد ايمان و عمل
سبز يعني نه دروغ و نه دغل
سبز يعني دوربرگردان بس است
حرف بس باشد چو در خانه کس است
سبز يعني بر زمستان والسلام
بر بهارنو به آزادي سلام
طالب سبزم، نه ارکان ريا
بهر حفظ موسوي مهدي بيا

نویسندگان
امکانات


اين سایت را 
صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
  آرشیو موضوعی 
آرشیو
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
  پیوندهای روزانه 
راه سبز
   لینک دوستان 
سبز
  وب سایت خاتمی
  درد و دل های پاییزی
  سعیدبیکس::قالب ساز
  لوگوی دوستان 
طراح حرفه ای قالب های وبلاگ

جستجو
جستجو در وبلاگ
Googleجستجو در گوگل
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

:طراح قالب:
تندیس نفرت